چگونه برخی افراد در نقش مربی، پدر، مادر، معلم یا مدیر یک سازمان با بهرهگیری از مشارکت دیگران محیطی شاد و پربار میسازند، اما برخی دیگر با ایجاد حس ترس، تنهایی و اجبار، احساس تعلق و مشارکت را از افراد میگیرند؟ چرا کارکنان و اعضای یک نهاد رهبرشان را میپذیرند، اما برخی دیگر فقط با انواع تهدید یا از سر ترس به این پذیرش تن میدهند؟ رهبری، یک ویژگی فردی و درونی است یا مهارتی آموختنی؟ چه مناسبتهایی میان افراد و رهبرانشان وجود دارد؟
توماس گوردون در کتاب آموزش کارآمدی رهبر، مانند دو کتاب دیگرش ـ آموزش کارآمدی والدین و آموزش کارآمدی معلم ـ میکوشد روشی به رهبران ارائه کند تا فارغ از چهارچوب سنتی رهبری و بدون اعمال قدرت، رشد فردی اعضا و دستیابی به بیشترین بهرهوری را محقق کنند.
در این روش، گفتگو و تعامل نقشی اساسی دارد و رهبران میتوانند به یاری آن به رویکردی دستیابند که حاصل همنوایی قانونمداری، آزادی، مشارکت و قدرت باشد و برای سازگاری با تنوعات فرهنگی و اجتماعی انعطاف و گستردگی لازم را داشته باشد. همچنین، بستری امن فراهم میشود تا اعضا با آزادی بیان و خردِ جمعی، خودرهبری را تجربه و مسائل را بهصورت مشارکتی و گروهی حل کنند.
این کتاب سالهاست که در اغلب کشورهای دنیا خوانده و در کارگاههای مختلفی تدریس میشود و چهارچوب فکری بنیادین و سازندهای ارائه میدهد که برای کسانی که به دنبالِ ساختن جامعهای شاد و موفق هستند، کاربردی است و برای تجربهی ایدههای جدید به آنان انگیزه میبخشد.
محمد احمدی –
نظر